تبليغاتX
پرنیان یعنی حریر , حریر منقش زندگی من


پرنیان یعنی حریر , حریر منقش زندگی من



یعنی به گمونم هیچ کدومتون اینجا  رو ندیدید !
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:23 به قلم پيمانه| |

 

می گه من باسوادم می تونم بنویسم (بابا).

بعد اینو نوشته آورده :

این کلمه هایی که نوشته با اون دست کوچولو برام به اندازه همه کتابهای خوندم باارزشه !

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:58 به قلم پيمانه| |

امروز که بارون همه جای شهر رو خوب شست ٬ امروز که آسمون دلش رو حسابی سبک کرد ٬ امروز که درختها حسابی برگاشونو تکوندن .....منم همه آدم هایی رو که ازشون ناراحتم می بخشم که مثل آسمون آبی و پاک بشم . 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:19 به قلم پيمانه| |

تفنگ بادی برادرم رو گرفته درست روبروی من .

می گم چیه می خوای منو بکشی ؟

 با چشماش می گه آره ....بعد هم ماشه رو می کشه !

می گه چه حیف که گلوله نداشت . می خواستم از دستت راحت شم !

چند بار و چند بار با تفنگ خالی به من شلیک می کنه !

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 7:43 به قلم پيمانه| |

- چرا داشتی با بابا دعوا می کردی ؟

- آخه زد فنجون نازنینمو شکوند !

- یه فنجون که ارزشی نداره ...الماس نبود که !

ـ می دونم . ولی برا فنجونم ناراحت شدم .

- داشتی به بابا می گفتی کجا بره خوب ؟

- داشتم می گفتم بره فنجونم و بخره !

- رفت ؟

- نه ! آخه الان مغازه ها بستن دیگه ۱۲ شبه !

- ای بابا !

- آه می کشم از دست خودم .

پ.ن:اون چیزی که ناجور شکست غرور من بود ....که نمی تونم بیشتر در موردش توضیح بدم . فنجون بهانه بود !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:46 به قلم پيمانه| |

-          پانیذ تمام سه گوش هایی رو که من تو دفتر شطرنجیم کشیدم خط خطی کرد .

-          تو چیکار کردی ؟

-          بچه ست دیگه . ولش کن . بی تربیته ....زیاد مهم نیست .

البته پیگیری کردم . مسئول مهدشون گفت چیز مهمی نبوده .

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:26 به قلم پيمانه| |

نمی دونم چجوری شروع کنم .

فقط بگم که ....یه ماشین سبز (همون یشمی یعنی) ٬ خریدم . زیاد سختی کشیدم برا خریدنش .....حالا این هیچی !

نمی تونم خوب باهاش رانندگی کنم .

ای داد . بابای طفلکی پرنیان می شینه کنارم هی حرص می خوره بنده خدا !

منم هی نیشم تا بنا گوش باز می شه خوب . چیه حالا تو تهران این همه راننده ناشی٬ یکیشم من خوب . صبح هم یه آقاهه داشت پشت سرمون جلز و ولز می زد ...خیلی قیافش دیدنی بود ! همه مقررات رو ولی رعایت می کنم .

خواستم بنویسم می ترسم موقع رانندگی . از بعد اون اتفاق از خیابون هم نمی تونم خوب رد شم . شما بخندین . من دعاتون می کنم هیچ موقع یه همچین تجربه ای نداشته باشین به بدی تجربه من !

ولی حقیقت داره . من می ترسم رانندگی کنم . ولی بهش غلبه می کنم . به بابای پرنیان می گم اینقدر کنارم بشینه که دوباره نترسم !

ولی ماشین خودمه ..خیلی حال می کنم باهاش . ندید بدیدم دیگه .

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:7 به قلم پيمانه| |

تو گیجی بیدار شدن و نشدن خواب صبح بودم . ساعتش زنگ زد ! بغلش کردم . داغ بود مثل همیشه ! نمی دونم کی اومدم بیرون . فقط یادمه دوباره خوابیدم . از اون خواب پروازی ها ! صدام کرد که بیدار شم برا اداره . 

۳ - ۴ ساعت گذشته ٬ ولی هنوز مست بغلشم . 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:24 به قلم پيمانه| |

یادمه اول آشناییمون قول دادی هر کاری می تونی برا من و زندگیمون بکنی ! یادمه قول دادی مراقبم باشی ! مراقب یه دختر کوچولوی ۲۲ ساله !

 به قولت عمل کردی خوش قول !

مراقب همیشه منی . هم همیشه مراقب منی .

ممنونم .

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:1 به قلم پيمانه| |

شما خدای خوب و مهربون منی که احتیاج به تشکر من نداری . ولی خودم تشکرم و ثبت می کنم که بدونم برام چه کارها که نکردی ! ممنونم برا همه چی !

 فریاد شکرم و می شنوی ؟

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:12 به قلم پيمانه| |


Design By : Night Skin