تبليغاتX
پرنیان یعنی حریر منقش و رنگی زندگی من
























پرنیان یعنی حریر منقش و رنگی زندگی من

خوب حالا گذشته کلا روز زن .....ولی براش اس ام اس زدم :

هر روز روز منه ! چون با یه مرد خوب و مهربونی مثل شما زندگی می کنم . ممنونم زحمت کش مهربون قشنگم .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:45 توسط پيمانه| |

دان هرالد (Don Herald) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم... از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم... گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد "شادى از خرد عاقل تر است"

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:5 توسط پيمانه| |

هیچی نیست ....خبری نیست ....

زندگی هست . با همه خوبی ها و بدی هایش هست .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 8:22 توسط پيمانه| |

مادرجون خانوم عزیزم دیدی این چله کوچیکه رو نباید دست کم گرفت .

یادته می گفتی زور نداره ! برفش برف نیست !

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:51 توسط پيمانه| |

دنیای کوجیک من بی ف.ی.ل.تر شکن کوچیک تر شده !
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 20:5 توسط پيمانه| |

قالی بزرگی است زندگی...
هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند
تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند:
این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد
این فرش فاجعه است...
با زمینه سرخ خون...
و حاشیه های کبود معصیت ...
با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم...
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می بافی ومن می بافم واومی بافد
همه با فنده ایم
می بافیم و نقش می زنیم
می بافیم و رج به رج بالا می بریم
می بافیم و می گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید وآدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد
آمیزه ای از زیبا و نا زیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند
طرح و نقشت نیز...
وهزارها سال بعدآدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را تو بافته ای
کاش گوشه را که سهم ماست زیبا تر ببافیم..........
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 10:33 توسط پيمانه| |

سر نوبت حموم با باباش حرفش شد .

 به باباش می گه من فقط فکر آبرومم که باهات نمی یام حموم وگرنه از هیچی نمی ترسم . می  اومدم تو خودمو میشستم .

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 10:29 توسط پيمانه| |

خبر جديد اينكه شاگرد اول شده ...از همين خيلي خوب ها كه جديد تو كارنامه دبستاني ها مي نويسن .....از اون روز هم هر چي مي بينه مي گه بخر جايزم .
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 8:29 توسط پيمانه| |

پروردگارا با شما هستم . گرچه که به شکرانه همه نعمتهای قشنگتون همیشه و همه جا سپاسگزارم ولی الان از جام و از حضورم تو این زندگی خسته شدم . از نقش همیشه مغمومم خسته شدم . گرچه که همه دوست داشته باشن جای من باشن و لی من جای خودم رو نمی خوام . الان این اشکالی داره ؟حالا یه بارم این آدم همیشه راضی ناراضی بشه مشکلی پیش می یاد ؟ این دیگه چه وضعشه ؟

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:39 توسط پيمانه|

چه سعادتی بالاتر از اینکه خدای مهربونی دارم که همیشه مراقبمه ....

چه سعادتی از این بالاتر که فرشته هاشو مامور کرده که تو زمین هم همه جا مراقبم باشن !

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 9:0 توسط پيمانه| |